پارک
امروز بابا احسان اهواز بود. من و خاله مینا و نیکا هوس پارک رفتن کردیم. به محض اینکه به نیکا خانم میگم بریم بیرون زودی میره جلوی در و میگه: دَ دَر تو پارک پیش همه بچه ها می رفت و زل میزد تو صورتشون از سرسره و تاب بازی خیلی خوشش اومد بعد از کلی بازی به اجبار نشوندیمش رو نیمکت. ولی مدام خودشو می نداخت پایین ...












